خوش اومدی به دنیای کوچیک من....
                      نظر یادتون نره...ممنون




تاریخ : سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 | 01:52 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
 

جواب سلام را با علیک بده ،

جواب تشکر را با تواضع،

جواب کینه را با گذشت،

جواب بی مهری را با محبت،

جواب ترس را با جرأت،

جواب دروغ را با راستی،

جواب دشمنی را با دوستی،

جواب زشتی را به زیبایی،

جواب توهم را به روشنی،

جواب خشم را به صبوری،

جواب سرد را به گرمی،

جواب نامردی را با مردانگی،

جواب همدلی را با رازداری،

جواب پشتکار را با تشویق،

جواب اعتماد را بی ریا،

جواب بی تفاوت را با التفات،

جواب یکرنگی را با اطمینان،

جواب مسئولیت را با وجدان،

جواب حسادت را با اغماض،

جواب خواهش را بی غرور،

جواب دورنگی را با خلوص،

جواب بی ادب را با سکوت،

جواب نگاه مهربان را با لبخند،

جواب لبخند را با خنده،

جواب دلمرده را با امید،

جواب منتظر را با نوید،

جواب گناه را با بخشش،

و


هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار …

مطمئن باش هر جوابی بدهی

یک روزی

یک جوری

یک جایی

به تو باز می گردد …

 

 




تاریخ : یکشنبه 13 مرداد 1392 | 12:55 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات


اگر می خواهید همیشه روزگار خوشی داشته باشید ...

 
شادی خود را به هیچ چیز و هیچ وابسته نکن
تا همیشه از آن برخوردار باشی.


انتظار نداشته باش، همیشه آن چه در اطرافت اتفاق می افتد
مطابق میل و خواسته ات باشد .


هنگام عصبانیت هیچ تصمیمی نگیر.



از سختی ها و مشکلات زندگی استقبال کن و
با غلبه بر آن ها به خود پاداش بده .



اجازه نده اتفاقات ناخوشایند روحیه ات را خراب کند .


با بحث های بی نتیجه انرژی خود را هدر نده .


با خود مهربان باش تا بذرافشان محبت و مهربانی باشی .


زندگی خود را هدفمند کن و برای رسیدن به اهدافت تلاش کن .


چیزهایی را که دوست داری به دیگران ببخش.


قلبت را از نفرت خالی کن تا خوشبختی در آن لانه کند .


با دیگران طوری رفتار کن که دوست داری با خودت رفتار شود .


به هیچ امید نداشته باش جز به ذات یگانه خودش .


برای اینکه شاد باشی ، ابتدا یاد بگیر شادی آفرین باشی .


به دیگران کمک کن آنچه را می خواهند به دست آورند تا رضایت آنها ، شادی واقعی را نثارت کند .


هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن ، چرا که تو چیزهایی داری که دیگران در حسرت آن وقت می گذرانند .


و بالاخره اینکه ؛ انعطاف پذیر باش ، نیایش و کرنش معنوی انجام بده و زیاد ببخش تا شادی را از عمق وجودت احساس کنی .

 




تاریخ : شنبه 12 مرداد 1392 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

انسان موجود عجیبی است! اگر به او بگویید در آسمان ،

یکصد میلیارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد

بی چون و چرا می پذیرد.

اما اگر در پارکی ببیند روی نیمکتی نوشته اند: 

رنگی نشوید، فورا انگشت خود را به نیمکت می کشد تا مطمئن شود.

نیچه



تاریخ : جمعه 11 مرداد 1392 | 06:56 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

 دهانت را می بویند.

مبادا گفته باشی دوستت می دارم.

دلت را می بویند...

روزگار غریبی ست نازنین...

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

به سوخت بار سرود و شعر فروران می دارند.

به اندیشیدن خطر مکن.

روزگار غریبی ست نازنین.

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند

بر گذر گاه مستقر

با کنده و ساطوری خون آلود.

روزگار غریبی ست نازنین.

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست نازنین.

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته ست.

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

 

 




تاریخ : جمعه 11 مرداد 1392 | 06:32 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تصور کن!
 
Imagine there’s no heaven
,
تصور کن بهشتی در کار نیست

It’s easy if you try

کار آسانی است اگر سعی کنی

No hell below us,

و جهنمی آن پائینها وجود ندارد

above us only sky,

بالای سرمان فقط آسمان است

Imagine all the people

و تصور کن همه آدمها

living for today…

فقط برای امروز زندگی می کنند

Imagine there’s no countries

تصور کن هیچ کشوری وجود ندارد


It isn’t hard to do

کار سختی نیست

Nothing to kill or die for

دلیلی برای کشتن یا مردن نیست


No religion too


و مذهبی نیز در کار نیست

Imagine all the people

تصور کن همه مردم

living life in peace…

در صلح زندگی می کنند

You may say I’m a dreamer

ممکن است بگوئی من خیالبافم

but I’m not the only one

اما من فقط یکی نیستم

I hope some day you’ll join us

امیدوارم روزی تو هم با ما باشی

And the world will be as one

و تمام زمین قطعه ای واحد باشد

Imagine no possessions

تصور کن هیچ مالکیتی در کار نیست

I wonder if you can

من تعجب می کنم اگر تو بتوانی

No need for greed or hunger

نیازی به طمع و یا گرسنگی نیست


a brotherhood of man

برادری همه آدمها

Imagine all the people

تصور کن که تمام مردم

sharing all the world…

در تمام جهان سهیم هستند

You may say I’m a dreamer

ممکن است بگوئی من خیالبافم

but I’m not the only one

اما من تنها نیستم

I hope some day you’ll join us

امیدوارم تو هم روزی با ما باشی


and the world will live as one


و تمام زمین قطعه ای واحد باشد



تاریخ : شنبه 5 مرداد 1392 | 06:39 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

                       کاش زندگی به همین سادگی بود                                                            

به همین سادگی!! 

خالی از حسرت 

پوچ از تنهایی 

بدون بغض 

کاش او... 

یک تنه می توانست حریف همه ی غم های بزرگ قلب کوچکت باشد 

کاش او می توانست غرق لبخند کند تمام دقایقت را 

افسوس که او خود اسیر یک مشت بی کسی است 

کاش او می توانست مونست باشد همه ی شب های بی محتوا را 

کاش تو.... 

دلت این همه غم نداشت...! 

کاش سادگی همه ی این درد و دل های ساده را می شد 

برای خدا روی کاغذ نوشت 

برای خدا نوشت و به نشانی سادگی یک آرزوی محقر برایش پست کرد 

کاش می شد همیشه انقدر ساده نوشت 

ساده اما ... 

پر از حرف های ناگفته... 

پر از لحظه هایی که ناگزیر، زود، دیر شد 

کاش گریستن یادت نمی دادند 

بغض، بدرقه ی چشمانت نمی کردند 

کاش او... 

می توانست به جای بغض هایت 

یک آسمان گریه کند... 

کاش او... 

خاطره ی بودنش، جای خالی همه ی خاطره های بی سرانجام چشمان همیشه صبورت را 

پر از پرواز پروانه های عاشق می کرد 

کاش او... 

نازنینم!! 

به گمانم (او) همان (من) م! 

خویش از همه ی دنیا جدا... 



کاش زندگی ما آدم ها... 

به همین سادگی بود.... 

تنها... 

به همین سادگی...!! 






تاریخ : شنبه 5 مرداد 1392 | 06:36 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
 
پیرمرد همسایه آلزایمر دارد ...

دیروز زیادی شلوغش کرده بودند

او فقط فراموش کرده بود

از خواب بیدار شود ...!


زنده یاد حسین پناهی


 
 عادت ندارم درد دلم را ،

به همه کس بگویم ..! ! !

پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم.. ،

تا همه فکر کنند . . .

نه دردی دارم و نه قلبی

 
 ****
 

دلتنگم،

مثل مادر بی سوادی

که دلش هوای بچه اش را کرده

ولی بلد نیست شماره اش را بگیره.

 

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...

من می گریستم به اینکه حتی او هم

محبت مرا از سادگی ام می پندارد...
 
****


انسان های بزرگ دو دل دارند :

دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است ...

پروفسور محمود حسابی >



دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا " دعا " می کند....


کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود

 و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی...

 در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید
و گفت:

مواظب خودت باش،

 کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!




 
در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...

در "دلم" دلتنگی ام را...

در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...

در "لبخندم" غصه هایم را...

دل من...

چه خردساااااال است !!!

ساده می نگرد !

ساده می خندد !

ساده می پوشد !

دل من...

از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!

ساده می افتد !

ساده می شکند !

ساده می میرد !

ساااااااااااااا 足ااااااااده


قند خون مادر بالاست

دلش اما همیشه شور می زند برای ما


اشک‌های مادر , ...مروارید شده است در صدف چشمانش

دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مروارید!

حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد

دستانش را نوازش می کنم

داستانی دارد دستانش





پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
 
توی یه جمعی یه پیرمردی خواست سلامتی بده گفت :

می خورم به سلامتی 2 بوسه !!

بعد همه خندیدن و هم همه شد و پرسیدن حالا بگو کدوم 2 بوسه ؟!!

گفت :

اولیش اون بوسه ای كه مادر بر گونه بچه تازه متولد شده میزنه و بچه نمی فهمه !


دومیش اون بوسه ای که بچه بر گونه مادر فوت شدش میزنه و مادرش متوجه نمیشه ....


 
 



تاریخ : شنبه 5 مرداد 1392 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گاهی وجود تو را کنار خودم احساس میکنم

اما

چقدر دلخوشی خوابها کم است


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


یه " فنجان خالی " ... ؟

را که نگاه میکنم

گلـویم به خاطر چای هایی

که با تو نخورده ام چقدر میسوزد ...


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید


سرم را کـه تکیـه می دهم

بـه سینـه ی ِ مـردانـه اَت

همـه کوه هاکــم می آورند

وآغوش امن توست که

بهـانـه ایی می شــوَد

بـرای ِهزاربـاره پیــدا شـدن در حریمت...

...................


اگر میدانستم

اکنون تو پاهایت را بر کدام نقطه خاکی گذاشته ای

می آمدم آن خاک را

به چشم می کشیدم

پای آمدنت که نباشد....

اگر تمام جاده های عالم هم به خانه من ختم شود ....

باز هم نمی رسی !

****

چقدر سخته تمام اعضای بدنت بخواهند حرف بزنند

اما ندانند چه می خواهند بگویند...

و چقدر سخت تر است که بدانی میخواهی چه بگویی

ولی دیگر کسی نباشد...


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

دست به ســر می کنم ثانیـــه ها را؛

دلـــم...

یک اتفاق ناخوانده می خواهــــد...!

...کاش آن اتفاق تو باشی ..

میان آمدن و رفتن مانده ام

بی تو، نه پای رفتنی است و نه

حوصله ی برای ماندن …


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

ای زادگاه قافیــه ها چشــــم های تـــو

بگــــذار تا نگاه تـــو را جستــــجو کنمـ

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید




تاریخ : شنبه 5 مرداد 1392 | 05:43 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


رویای با تو بودن را نمی توان نوشت ...
نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود

با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من..
 همچون غربت زده ای...
 در اغوش بی کران دریای بی کسی

به انتظار ساحل نگاهت می نشینم..
 و می مانم تا ابد

وتا وقتی که شبنم زلال احساست...
 زنگار غم را از وجودم بشوید

  رویای دریای من دنبال تو میگردم...

****

یک روز عشقت را دزدیدم
و برای اینكه جای مطمئنی داشته باشد
آن را در قلبم پنهان كردم
غافل از اینكه روزی برای پس گرفتن آن....
 قلبم
را خواهی شكست


*****

من باختــــــــــــــــــــم ...
 من پذیرفتم شكست خویش را ..
پندهای عقل دوراندیش را من پذیرفتم كه ...
عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است...
 میروم شاید فراموشت كنم...
 در فراموشی هم آغوشت كنم...
 می روم از رفتن من شاد باش..
 از عذاب دیدنم آزاد باش ..
آرزو دارم بفهمی درد تلخی برخوردهای سرد را






تاریخ : شنبه 5 مرداد 1392 | 12:45 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گاه می اندیشم...

چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم

همین مرا بس که کوچه ای باشد و باران

وخدایی که زلال تر از باران است






نگران چی هستی؟

گاهی  خدا   درها و پنجره ها را قفل میکنه

زیباست اگر فکر کنی بیرون طوفانه

و

خدا

میخواد از تو محافظت کنه

پس بخند



*****


وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی،

نگو خدا با من قهر است.

او به تمام کائنات فرمان سکوت داده،

تا حرف دل تو را بشنود.

پس حرف دلت را بگو....






تاریخ : جمعه 4 مرداد 1392 | 01:43 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 28 :: ... 2 3 4 5 6 7 8 ...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic