تبلیغات
آواز بارانی عشق - رویای با تو بودن را نمی توان نوشت...


رویای با تو بودن را نمی توان نوشت ...
نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود

با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من..
 همچون غربت زده ای...
 در اغوش بی کران دریای بی کسی

به انتظار ساحل نگاهت می نشینم..
 و می مانم تا ابد

وتا وقتی که شبنم زلال احساست...
 زنگار غم را از وجودم بشوید

  رویای دریای من دنبال تو میگردم...

****

یک روز عشقت را دزدیدم
و برای اینكه جای مطمئنی داشته باشد
آن را در قلبم پنهان كردم
غافل از اینكه روزی برای پس گرفتن آن....
 قلبم
را خواهی شكست


*****

من باختــــــــــــــــــــم ...
 من پذیرفتم شكست خویش را ..
پندهای عقل دوراندیش را من پذیرفتم كه ...
عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است...
 میروم شاید فراموشت كنم...
 در فراموشی هم آغوشت كنم...
 می روم از رفتن من شاد باش..
 از عذاب دیدنم آزاد باش ..
آرزو دارم بفهمی درد تلخی برخوردهای سرد را






تاریخ : جمعه 4 مرداد 1392 | 11:45 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات